کاش برگ زندگی ورق میخورد
با خوشحالی اتریسا برای پارک و شهربازی و استخر
و دویدن های سبک خود انیتا برای بیرون رفتن
ومن
که تنها نگاه میکنم .خوشحالی از مستقل بودن اتریسا و غمگینی برای راه نرفتن و درک نداشتن آنیتا و اینکه نمیشه بیرون بردش
یه مادر
بادو تا حس
ناراحتی و خوشحالی
سعی میکنم بیخیال باشم
تو شهربازی اتریسا رو سوار وسایل میکنم
بچه های همسن انیتا رو میبینم
دلم میسوزه برای دختر بیمارم
همش میگم کاش میشد انیتا رو بیارم اونم بازی کنه
توی مسیر پشت فرمون ناخدا اشک میریزم
تو اینه نگاه به صورت معصوم اتریسا میکنم
مامان
داری گریه میکنی ؟
میگم نه مامانی چشمام سوخت
هوا الودس
مامان بیا چشماتو بوس کنم خوب شه
تو پارک و شهربازی
کاملا میفهمم اتریسا خیلی دوست داره آنیتا حالش خوب باشه وهمراهیش کنه
خیلی دوست داره آنیتا باهاش بازی کنه
تو این گیر ودار
تو این دغدغه ها که هستم و دست و پنجه نرم میکنم
یهو دارو کمیاب میشه یا به قیمت های سه چهار برابری اگر هم پیدا کنی فروخته میشه
یهو انگار دنیا رو سرم خراب میشه
شروع میکنم تو گروه های تلگرام دوستام خانواده و....میسپارم
تورو خدا شربت اپیلیم برای آنیتا پیدا کنید
یهو یکی از دوستام خانوادش از شمال میفرستن یکی تو شهریار پیام میزاره دارم خلاصه با هراسترسی پیدا میکنم
به خودم میام میبینم ساعتها پای گوشی ام یا اتریسا صدام کرده اصلا نشنیدم
چند وقته عجیب بی حال و حوصله ام
از اون شهرزاد پر انرژی یه مادر وهمسر بی انرژی و بی حوصله باقی مونده
یه روزایی به خودم حق میدم چون فشار همه جوره رومه یه موقع هایی میگم نه حق بقیه اینه که من همیشه خوب باشم
باز به این میرسم که فقط از خدا سلامتی و صبر بخوام
پنج شنبه آتریسا رو بردم دهکده آبی پارس چقدر بهش خوش گذشت
اما باز هم جای آنیتام کنارم خالی بود.....


کاش برگ زندگی ورق میخورد 


